سلام سلام.
راستش اصلا فک نمیکردم بعد این همه وقت باز هم کسی به این جا سر بزنه. میدونم که بی خبر رفتم اما باور کنید اصلا دست خودم نبود.کلی معذرت خواهی هم بدهکارم.مخصوصا به صحرای عزیزیم که خیلی اذیتش کردم اما قول میدم همه چیز رو تعریف کنم.تو این یه سال کلی اتفاق افتاد. هم خوب و هم بد. نمیخواستم یهو بذارم برم.پیش اومد. من همیشه از شرکت مینوشتم و یه روز صبح که بیدار شدم تا برم سرکار دیدم مامانم جلوم وایساد و گفت از امروز حق نداری بری سرکار! تو آبروی منو بردی و تا حالت خوب نشه دیگه کار بی کار. منم از خدا خواسته قبول کردم چون بعد از اینکه درسم تموم شد تا اون روز کار کرده بودم.پنج سال بدون هیچ مرخصی و خیلی خسته بودم. گفتم هم به این بهونه استراحت میکنم و هم به کارهای قبل ازدواجم میرسم. اما همه چی به اون خوبی که فک میکردم پیش نرفت. نمیدونم از کجا باید شروع کنم. از خودم بگم یا از زندگیم؟
باشه بهش فک میکنم که از کجا شروع کنم. شب که دوباره برگشتم میگم.
دلم واسه همتون تنگ شده. به همتون سر میزنم.از همین حالا. 
راستی چند ماه پیش هم ازدواج کردم
من برگشتم.
سلام به همه دوستای عزیزم.
من برگشتم.
داستان رفتنم طولانیه. خیلی ناگهانی بود.جوری که حتی نتونستم بیام و خداحافظی کنم یا حداقل بگم واسه یه مدتی نیستم. داستانش طولانیه. همه رو تعریف میکنم. تو این مدت کلی اتفاق افتاد. هم خوب و هم بد. هم روزای خاطره انگیز داشتم هم روزای خیلی وحشتناک. کلی حرف دارم که بگم.
این دفعه قول میدم بیام و بمونم و دیگه بی خبر غیبم نزنه.
راستی ممنون از اینکه به فکرم بودید. شاید باورتون نشه اما خیلی وقتا بهتون فک میکردم و دلم میخواست بدونم کجایید اما حتی یه بار هم نتونستم به اینترنت وصل بشم. با همه دنیا قهر بودم.
برمیگردم.زود.
هی روزگار.
آدم وقتی که ناراحته نوشتن تو اینجا مخصوصا با دوستایی که داره بهترین کاره.
آدم وقتی که خیلی ناراحته باز هم نوشتن بهش آرامش میده و تا حدی میتونه تخلیش کنه.
آدم وقتی خیلی خیلی ناراحته زود میاد اینجا و مینویسه تا هم بقیه بهش دلداری بدن و هم اینکه طبیعتا از دست همه ناراحته, اینجا تنها جا واسه درد و دله.
اما وقتی ناراحتی آدم از یه حدی بیشتر میشه, دیگه نمیتونه بنویسه. میزنه زیر همه چی و از زمین و زمان شاکی میشه و حوصله هیچ چی رو نداره.
این حال من بود تو این چند وقته.
ناراحتیم بی انتها بود. عصبانی نبودما, ناراحت بودم. دلم گرفته بود. دلم شکسته بود. ناامید بودم. از همه چی بیزار بودم. از همه آدمهای دور و برم بدم میومد. و همه اونها هم حسابی واسم سنگ تموم گذاشتن.
خانواده خودم. همسری. کارم. خانواده همسری و وضعیت جسمی خودم. تموم اینایی که گفتم کاری کردن که من بدترین و ناامید کننده ترین احساسات رو این چند روزه تجربه کنم. همه اینا باعث شد که هر صبح که چشمام باز میکنم دلم بگیره که وای, باز یه روز دیگه. باز ناراحتی, باز اعصاب خوردی, باز...
با همسری هم دعوا کردم. البته دعوا رو من روشن کردم اما به خاطر کارهایی بود که اون انجام داده بود.
حتی تو این مدت از همسری هم بدم اومده بود و خیلی وقتا از کاری که کردم پشیمون شده بودم. با خودم میگفتم من چه فکری کردم که حاظر به ازدواج شدم؟ حتی به جدایی هم فک کردم.
سعی میکنم ذهنم کمی مرتب کنم و ببینم از کجا این بدبختی من شروع شد؟
(روز بعد!) تو این یه روزی که گذشت هم کار میکردم, هم فکر. (کامپیوتر شرکت رو هم مجبور شدم روشن نگه دارم) فکر به اینکه چرا این جوری شد. کجای کارم اشتباه بود؟(البته اشتباه که زیاد دارم, اما کدوم باعث این همه ناراحتی شد) و چه جوری میتونم تمومشون کنم.
یادم اومد که دقیقا از پست پایین شروع شد. از همون عید لعنتی که اون اتفاق افتاد و من با همسری دعوا کردم. از همون روز بود.
اون شب وقتی مامانم اون کارو کرد و به من خیلی برخورد و خیلی فشار اومد و وسط جمع همسری رو وادار کردم پاشه و رفتیم بیرون, از فرداش مامانم و بابا باهام سرسنگین شدن. سرسنگین که چه عرض کنم, کاملا قهر بودن. (جالبه یه کاری کردن, طلبکار هم شدن!) یادمه فردا شبش که ساعت ده و نیم رفتم خونه و سلام کردم, کسی جواب سلامم نداد و بعدش بابا واسه اولین بار اون حرفا رو زد و مامان هم ایضا و من شبش اون قدر گریه کردم. خیلی دلم شکست. خیلی. گفتم بهتون من اصلا گریه نمیکنم و بلد هم نیستم. واسه همین خیلی به مغزم فشار میاد! یعنی یه بغض گنده میاد و به جای اینکه به گریه تبدیل بشه, میشه سردرد و از چشام بیرون میزنه. اما اون دو شب واقعا اشکم بند نمیومد. انتظار شنیدن اون حرفا رو نداشتم, درحالی که کار بدی هم انجام نداده بودم. کمی دیر اومدم. ساعت ده واقعا اینقدر دیره؟
من بابا رو خیلی دوست داشتم. هر وقت از مامان ناراحت بودم, تو دلم میگفتم لااقل بابا هست. یه جور پشتوانه قلبی بود واسم اما اون روز انگار همه اون چی که تو ذهنم بود شکست و میدونم که درست شدنی هم نیست. منی که همش به این فکر بودم چی واسش بخرم, چی کار کنم خوشحال بشه, و اینقدر واسم مهم بود که کاری نکنم که بخواد ناراحت بشه, از اون روز به بعد دیگه هیچ حسی نسبت بهش ندارم. یعنی به معنای واقعی از خانوادم دل کندم.
بعد از اون دو شب اعصابم خیلی خرد شد. یعنی از اون روز تا حالا هم با بابا و هم مامانم قهرم. شب میرم خونه و هیچ حرفی هم نمیزنیم.
این از دعوای با خانوادم. ولی دعوام با همسری از همون شب عید شروع شد که با هم رفتیم بیرون. با هم خوب بودیم و من داشتم واسش حرف میزدم که برگشت گفت من مامانم زنگ زد که بیاد اینجا و من بهش گفتم نیاد! منو میگید دیونه شدم. گفتم تو بیجا کردی گفتی نیان. واسه چی؟ گفت چون مامان تو من هر کار میکنم ایراد میگیره. منم گفتم بهتره بگی تو هر حرفی میزنی ایراد میگیره چون تا حالا کاری انجام ندادی و یه کار میکردی بعدا میگفتی ایراد میگیره. و دلخوری من از همسری همون جا استارت خورد.
دو, سه روز بعدش با همسری خوب شدیم اما وقتی وضع خونه این جور بود,همسری رو باعث همه این دعواها و اعصاب خوردی ها میدونستم و درسته که باهاش خوب شده بودم اما ته دلم به شدت از دستش عصبانی بودم. به خصوص که اون کار خاصی هم نکرد که از دلم دربیاره. (کلا همین جوریه دیگه, کمی بی احساس و اصلا نمیفهمه که اون یه مرده و چه کارهایی باید بکنه) چند روز بعدش هم من از شدت حرص خوردن حالت تهوع خیلی بدی پیدا کرده بودم و وقتی همسری زنگ زد و گفت بیام دنبالت,گفتم بیا. اون موقع ساعت ١ بود و همسری گفت یه ساعت دیگه اونجام ولی ساعت نزدیکای چهار شد و تازه اون موقع زنگ زد و گفت بیا من دم درم! منم دوباره عصبانی شدم که من میخواستم چند ساعت استراحت کنم و الان که یه ساعت دیگه ساعت کاریم تموم میشه واسه چی مرخصی ساعتیم رو بسوزونم؟ ( ما فقط سه بار در ماه میتونیم مرخصی ساعتی بگیریم) و هر چی اصرار کرد گفتم نمیام و تو اگه میخوای برگرد. اونم منتظر موند و من ساعت پنج ونیم رفتم. اما از اون روز به بعد که تقریبا یه هفته میشه تا الان با هم قهریم و من به شدت هر چه تمام تر از دستش عصبانی هستم.
در واقع چون از همه طرف تحت فشار بودم, این دیر اومدنش یه بهونه بود که من همه دلخوری هام بیرون بریزم و دیگه نمیتونستم تحمل کنم.
دو روز پیش هم وقتی گفت چرا این جوری میکنی, خیلی از چیزایی که باعث عصبانیتم شده بود رو گفتم.
گفتم که به من بی توجهه. گفتم چرا تا حالا نشده که بریم بیرون و واسه من چیزی بخره؟ در حالی که وظیفش و خرید عقد رو هم انجام نداده. چرا هیچ کار خاصی نکرده که خوشحالم کنه؟ چرا هیچ وقت تو این سه ماه بیرون نرفتیم و هر شب بعد کار رفتیم خونه؟ چرا منتظره تا من یه برنامه تفریحی بریزم و اون انجام بده؟ چرا هیچ پیشنهادی واسه پر کردن زمانمون نداره؟ و کلا از دستش ناراحت بودم که چرا هیچ کار خاصی نکرده. بهم گفت تو چرا همش میگی هیچ؟ فلان کار و فلان کار پس چی بود؟ خوب درسته یه کارایی هم انجام داده اما اونقدر کم بوده که قابل چشم پوشیه! منظورم از کار خاص یعنی هیچ توجه خاصی بهم نشون نمیده. هیچ حرف خاصی نمیزنه. نمیدونم چه جوری منظورم بگم. به هر حال من یه انتظاراتی دارم ازش. در واقع زندگی ما مثل کسایی که ده ساله با هم ازدواج کردن! همون قدر بی حال و بی هیجان و خسته کننده. خوب خیلی وقتا هم این جور نبوده اما بیشتر همینی بود که میگم. البته همسری یه آدم خیلی با احساسه و میدونم دوسم داره اما متاسفانه آدم خیلی آرومیه. برعکس من که یه زندگی آروم دیوونم میکنه و عکس العملهای غیر منتظره نشون میدم و از زندگی ناامید میشم.
اصلا هم دلم نمیخواست اون حرفا رو بهش بزنم چون فک میکنم وقتی آدم یه حرفی رو بزنه دیگه ارزش نداره. مثلا هزار بار به یکی بگه واسه من گل بخر, بعد وقتی طرف بخره هیچ ارزشی نداره. گرچه همسری بعد از اون همه گفتن هم کاری نکرده.
دو روز پیش هم مامانش اینا اومده بودن خونمون و واسه شب یلدا هندونه و کادو آورده بودن. یه دستبند طلای سفید هم دستم کرد. البته من تو تمام مهمونی اعصابم خورد بود. هم اینکه واقعا بعد از دعوا سر عید قبلی این کارش خیلی واسم ارزش نداشت و اصلا خوشحالم نکرد. شاید اگه قبلا بود خیلی فرق داشت. و هم اینکه سر عروسی صحبت کردن و باباش خیلی غیره منتظره عنوان کرد که عروسی تو شهر خودشون باشه(تبریز) و مامان من هم شوکه شده بود چون تا حالا حرفی از این موضوع نشده بود و ما توافق کرده بودیم که همه چی تو تهران باشه که اونا میگفتن خوب اینجا زندگی و کار بکنه, فقط عروسی اونجا باشه.
که مام منم میگفت خیلی مسخرست که خونشون اینجاس بعد اونجا عروسی بگیرن بیان اینجا! اونها هم دلایل خودشون داشتن و من و همسری کاملا ساکت بودیم.
دیگه آخراش نه مامان من کوتاه میومد نه اونا. و داشت به جاهای بد کشیده میشد که مامان من گفت اگه اونجا باشه فقط من و بابا و خواهرش میایم. که بابا بحث جمع کرد و قرار شد فکر کنیم و بعدا خبر بدیم.
من خودم به شخصه به هیچ وجه راضی نیستم عروسیم تبریز باشه! هزار تا هم دلیل دارم اما مخالفتم رو به دو دلیل ابراز نکردم. اول اینکه من از خیلی چیزا ناراضیم و اینم روش. وقتی این همه خون دل خوردم و خیلی چیزا باعث ناراحتیم شده, دیگه نسبت به عروسیم حس خوب و ذوق و شوق اصلا ندارم و مهم نیست کجا و چه جوری باشه.
دوم هم اینکه میدونم اگه تهران باشه همه چیش رو دوش خودمه. همسری یه کم تنبله کلا و این جوری نیست که دنبال کارا بیفته. خانوادم هم که دیگه میدونید. میمونه خودم! که باید حرص بخورم و دنبال کارا برم و آخرشم هیچی به هیچی.
اینه که حرفی نزدم.
این دو روز هم دیگه با همسری آشتی کردم. نمیدونم چی شد که آشتی کردیم. یعنی فک نکنید اون کار خاصی کرد. خود به خود آشتی کردیم. دیگه اصلا حال قهر نداشتم. دیروز هم واقعا حالم بد بود. من اصلا اون قدر بنیه بدنی ندارم که بتونم این همه استرس رو تحمل کنم. بی اشتها بودم. حس میکردم هیچ حسی تو تنم نیست. نمیتونستم رو پام وایسم. مدام سرگیجه داشتم و سرم نبض میزد. سر کار نرفتم و رفتم خونه همسری و کمی اونجا استراحت کردم.
این بود احوال این چند وقت من. میبینید که کلا از زندگیم ناراضیم. پیشونی نوشت آدم همینی هست که هست. هیچ بدی هم نرفته که خوب بیاد. یا لاقل من از این شانسا ندارم. به شدت راجع به زندگی آینده خودم و همسری نگرانم و نمیدونم به کجا میخواد برسه.
میدونم تو ذهنتون چه سوالی میخواید بکنید. این که تو این چند وقته کاری کردم یا نه؟ منظورم همون مصرفه. شاید بهتر باشه راجع بهش تو پست بعد صحبت کنید.
روی ماه همتون از دور میبوسم.
